قطره قطره باران خاک پنجره را می شوید،
تصویرها برایم نمایان تر می شوند،
ناگهان صدای رعدی مرا به خودم می آورد...

فقط باران پنجره را نشسته بود که اینگونه شفاف بود همه چیز...
اشک هایم هم چشم هایم را شسته بودند!
دست خاطرات را می گیرم و قدم در کوچه می گذارم،
مادر باز هم با همان لحن نگران: چتر یادت رفت!
من در دلم: می روم که خیس باران شوم مادر!
باران که می بارد،
باید دستی باشد که بگیری در دستانت،
شانه ای باشد که شانه به شانه ات بیاید،
کسی باشد،
کسی باشد،
که با تو بوی خاک باران خورده را نفس بکشد،
باید کسی باشد باران که می بارد!
ولی گاهی تو میمانی و یک خیابان و زمزمه یک شعر،
زیر باران هیچ قلبی خالی از یک عشق نیست
نمره عاشق شدن در زیر باران، نمره دیوانگیست
زیر باران راه رفتن، مثل باران تازگیست...
زیر باران خیس ماندن، بوی ناب زندگیست!

زیر باران که تنها باشی،
نگاه همه عابران برایت آشناست،
همه رهگذران برایت یک تو می شوند که نداری اش!
می روی و به سخاوت ابرها غبطه می خوری،
به مهربانی قطره های باران حسادت میکنی،
به خودت که الان می توانی زیر این باران قدم بزنی هم غبطه می خوری!
قدر باران را بدان...